بانوان نمونه اسماء دختر ابوبکر

دسته: بانوی مسلمان , صحابه و اهل بیت
بدون دیدگاه
جمعه - ۱۲ بهمن ۱۳۹۷

بانوان نمونه (۴) – اسماء دختر ابي بکر صديق (رضي الله عنهما) ذات النطاقين
اسماء صد سال تمام عمر با برکت داشت با اين حال هيچ دنداني از او نيفتاد و در عقل و خردش خدشه اي وارد نيامد. «تاريخ نگاران»

اين بانوي عاليقدر و با عظمت صحابي، از چند جهت شرافت و بزرگواري را به ارث برده است.
پدرش صحابي، پدربزرگش صحابي، خواهرش صحابي، شوهرش صحابي و فرزندش نيز صحابي هستند.
و همين سند براي افتخار و شرافت نسبي کافيست.
پدرش ابوبکر صديق (رضي الله عنه) مي باشد دوست رسول کريم (صلي الله عليه وسلم) در زندگي و خليفه و جانشين آن حضرت بعد از وفات و پدربزرگش ابوقحافه پدر بزرگوار ابوبکر صديق مي باشد و اما خواهرش عايشه است آن بانوي پاک و پاکيزه، آن کسي که برائتش را قرآن به صراحت اعلام فرمود.
و شوهرش، حواري و نصرت دهنده رسول خدا (صلي الله عليه وسلم) است يعني زبير بن عوام (رضي الله عنه) و فرزندش عبدالله بن زبير (رضي الله عنه) مي باشد.
و به عبارتي رسا و بهتر او اسماء دختر ابوبکر صديق (رضي الله عنه) مي باشد و همين رشته نسبي در راستاي شرافت و کرامت نسبي او کافي است.
اسماء کسي است که از پيشگامان به سوي اسلام به شمار مي آيد به جز هفت تن از زنان و مردان صحابه کسي در بدست آوري اين فضيلت بزرگ از او پيشگام نبوده است.
اسماء به لقب ذات النطاقين شهرت يافت زيرا او در روزي که پيامبر (صلي الله عليه وسلم) و ابوبکر صديق به سوي مدينه هجرت کردند آذوقه و توشه سفر را برايشان فراهم آورد و مشکي از آب پر نمود تا همراه داشته باشند اما چيزي نيافت که با آن رف غذا و دهان مشک آب را ببندد از اين رو کمربند خود را دو نصف نمود با يک قسمت دهانه مشک و با قسمت ديگر ظرف توشه دان را محکم ساخت.
پيامبر (صلي الله عليه وسلم) نيز در حق او اين دعا را کرد که خداوند در عوض اين کمربند او را در بهشت دو کمربند عنايت فرمايد.
(۱/۱)


و از آن روز به (ذات النطاقين) شهرت يافت.
زبير بن عوام با او ازدواج کرد او بسيار تنگدست و فقير بود خادمي نداشت که کمر به خدمت او ببندد و مال و سرمايه اي هم نداشت تا آسايش و راحتي خانواده اش را فراهم سازد به جز يک اسب که پرورشش داده بود.
اسماء براي زبير همسري نيکوسيرت و صالحي بود کمر به خدمت او بسته بود و به خوبي از پس پرورش و تهيه آذوقه اسبش برمي آمد و هسته هاي خرما را جهت تغذيه اسبش آرد مي نموده و مهيا مي ساخت تا اين که خداوند فرجي گشاد و مرحمتي فرمود و در شمار ثروتمندان صحابه قرار گرفت.
اسماء وقتي توفيق آن را يافت تا به خاطر دين خدا و سالم ماندن عقيده اش به سوي مدينه هجرت نمايد، حامله بود و عبدالله را در شکم داشت اما اين حالت مانع حرکتش در اين مسير مبارک نشد و سختي ها و مشکلات طاقت فرساي اين سفر طولاني را با جان و دل خريد.
به محض اين که به محل قباء رسيد وضع حمل نمود و فرزندش به دنيا آمد.
مسلمانان با گفتن تکبير و لا اله الا الله از اين مولود مبارک استقبال نمودند و اظهار سرور و شادماني کردند زيرا او اولين مولود در ميان مهاجرين بود که در مدينه ديده به جهان گشود.
اسماء نورسيده اش را به آغوش گرفت و در محضر رسول الله (صلي الله عليه وسلم) حاضر شد و او را در دامان آن حضرت نهاد.
آن حضرت (صلي الله عليه وسلم) مقداري از آب دهان مبارکشان را در دهان آن نوزاد قرار دادند و چيزي را جويدند و به کام او ماليدند و در حق او دعا کردند بدين ترتيب اولين چيزي که وارد معده او شد و با آن تغذيه کرد آب دهان مبارک رسول الله (صلي الله عليه وسلم) بود.
فضائل و مکارم اخلاقي در سطحي بالا، نجابت و بزرگواري، خردمندي و انديشه سالم و … از صفات و ويژگي هاي برجسته اسماء به حساب مي آيند صفاتي که به جز در تعداد انگشت شماري از مردان در وجود ديگر کسي يافت نمي شد.
(۱/۲)


وي در سخاوت و احسان ضرب المثل بود و زبان زد خاص و عام.
پسرش عبدالله در اين مورد مي گويد: در ميان تمامي زنان، خاله ام عايشه (رضي الله عنه) و مادرم اسماء نسبت به ديگران از سخاوت بيشتري برخوردار بودند و در نيکوکاري پيشگام؛ اما سخاوت و احسان اين دو تن با هم تفاوت داشت.
خاله ام هر چيزي که به دستش مي آمد ذخيره مي کرد و چون به مقدار کافي و به اندازه لازم جمع آوري مي شد آن گاه همه مايملک خويش را در ميان نيازمندان و مستمندان تقسيم مي نمود.
و اما مادرم نمي گذاشت مال و سرمايه اش، شب را در خانه اش سپري نمايد في الفور آن مال را به هر مقدار که مي بود در ميان نيازمندان تقسيم مي نمود.
علاوه بر اين اسماء از درايت و زيرکي و مهارت خاصي برخوردار بود و در مواقع حساس نيز تصرفاتش زيرکانه بود.
از جمله زماني که صديق اکبر (رضي الله عنه) به همراه پيامبر (صلي الله عليه وسلم) راهي سفر هجرت شدند همه دارائي ها و اموال خود را که بالغ بر شش هزار درهم بود همراه کرد و چيزي براي خانواده خود باقي نگذاشت.
ابوقحانه پدر صديق (رضي الله عنه) که تا آن زمان مشرک بود، وقتي از سفر پسرش اطلاع يافت به خانه صديق آمد و به اسماء گفت: قسم به خدا: من گمان مي کنم که ابوبکر همان طور که شما را بي کس و تنها گذاشته از نظر مالي نيز شما را دست خالي رها نموده است و به شما اجحاف کرده است.
اسماء گفت: اي پدر، هرگز چنين نيست او سرمايه و اموال زيادي براي ما باقي گذاشته است.
با گفتن اين سخن به سرعت از جا برخاست و مقدار زيادي سنگ در همان محلي که دارائي ها و اموال ابوبکر نگهداري مي شد قرار داد و چادري روي آن انداخت و سپس دست پدربزرگش را که نابينا بود گرفت و گفت: اي پدربزرگ. ببين چقدر مال و دارائي در اين جا وجود دارد.
(۱/۳)


او نيز دست را بدان جا برد و بعد از لمس آن گفت: بسيار خوب، اين سرمايه بسيار زيادي است که براي شما رها نموده و کار بسيار خوبي کرده است.
اسماء به اين صورت مي خواست پريشاني دروني اين پيرمرد را برطرف سازد و او را مجبور نسازد تا دست کمکي به سويش دراز کند و به او احساني نمايد زيرا او نمي خواست و مناسب با شخصيت اسلامي خويش نمي ديد که زير بار منت يک مشرک حتي اگر پدربزرگش هم باشد، قرار بگيرد.

داستان عبدالله بن زبير
بالفرض اگر تاريخ، موضع گيري هاي حساس و نقش هاي کليدي و مهم اسماء را به طاق فراموشي بگذارد يقيناً درايت و زيرکي و تصميمات جدي و قاطعيت و نيروي فوق العاده ايماني او در آخرين ملاقات با فرزندش عبدالله غبار نسيان نخواهد گرفت و تاريخ نمي تواند آن را به فراموشي بسپارد.
داستان از اين قرار است که بعد از وفات يزيد بن معاويه مسلمانان با عبدالله بن زبير (رضي الله عنه) بيعت کردند و او را به عنوان خليفه مسلمين برگزيدند. و فرمانروايي و حکومت سرزمين هاي حجاز، مصر، عراق، خراسان و بيشتر سرزمين هاي شام به عهده او قرار گرفت.
بني اميه نتوانستند اين مسئله را تحمل کنند از اين رو لشکر بسيار بزرگي که فرماندهي حجاج بن يوسف ثقفي که در آن افراد جنگ آزموده و مجرب و تا دندان مسلحي حضور داشتند را تدارک ديده و براي جنگ با عبدالله بن زبير تجهيز نمودند.
جنگ بسيار سخت، بنيان کن و نابود کننده اي ميان دو لشکر شعله ور شد ابن زبير در اين جنگ از خود مردانگي و شهامت خاصي نشان داد که در شأن يک قهرمان و مبارزي چون او بود.
اما رفته رفته ياران و پيروانش از او دور شدند و دور و اطرافش را خالي کردند و او را تنها گذاشتند.
(۱/۴)


سرانجام مجبور شد با تعداد اندکي که هنوز پيرامون او وجود داشتند به بيت الله الحرام پناه آورد و خود را در پناه کعبه معظم قرار داد ساعاتي قبل از شهادت، نزد مادرش اسماء شرفياب شد ـ اسماء پير شده بود و از ديدگان نابينا ـ عبدالله به او گفت: اي مادر السلام عليک و رحمه الله و برکاته.
مادر در جواب گفت: و عليک السلام اي عبدالله.
صخره هاي بزرگي که توسط منجنيق هاي حجاج به سوي لشکريانت پرتاب مي شود تا آن جا شدت دارد که مکه و پيرامون آن را به لرزه افکنده است در چنين لحظات حساس و سرنوشت سازي اين جا چکار مي کني و چه چيزي باعث شد بدين جا بيايي؟!
عبدالله گفت: آمدم تا با شما مشورت کنم.
مادر گفت: با من مشورت کني!! در چه موردي؟!
عبدالله گفت: مردم مرا تنها گذاشته اند و از پيرامون من دور گشته اند يا از حجاج ترسيده اند و يا اين که چشم طمع به اموال او دوخته اند.
حتي فرزندان و خانواده ام از من فاصله گرفته اند و به جز چند تن از مردان کسي همراه من نيست اين ها هم هرچند دلير و شجاع باشند و از خود شهامت و استقامت نشان دهند نخواهند توانست از يک يا دو ساعت استقامت نشان دهند و تاب و تحمل داشته باشند.
و از طرفي ديگر فرستادگان بني اميه با من به گفتگو مي نشينند و حاضرند تمام خواسته هاي دنيوي مرا برآورده سازند با اين شرط که من سلاح خويش را به زمين بيندازم و با عبدالملک بن مروان بيعت کنم مشورت شما در اين مورد چيست؟ چه کاري بايد بکنم؟
(۱/۵)


اين بانوي باايمان در جواب فرزندش گفت: اي عبدالله! اين چيز بستگي کامل به خودت دارد و تو خود را بهتر مي شناسي، اگر خود معتقدي که مسير حق را مي پيمائي و مردم را به سوي حق فرامي خواني پس صبر کن و مبارزه کن همان طور که يارانت زير پرچمت مبارزه کردند و به شهادت رسيدند و اگر چنان چه مي خواهي به خواسته هاي دنيويت برسي پس بدان که تو انسان بسيار بد و نازيبايي هستي خودت را به هلاکت افکندي و پيروانت را نيز هلاک ساختي.
عبدالله گفت: بايد بداني که من امروز حتماً کشته خواهم شد.
مادر گفت: اين که با عزت و شرافت کشته شوي بهتر از آن است که خود را تسليم حجاج کني و بچه هاي بني اميه با سر تو بازي کنند.
عبدالله گفت: من از مرگ نمي ترسم از اين بيم دارم که مرا مثله کنند و گوش و بيني مرا ببرند.
مادر: بعد از کشته شدن ترسي وجود ندارد گوسفند ذبح شده از پاره شدن شکم احساس درد نمي کند.
عبدالله بسيار خوشحال شد و گفت: سراسر وجودت اي مادر مبارک است و چقدر ويژگي ها و صفات مبارکي را دارا هستي.
بدان اي مادر! من آمده ام تا در اين لحظات حساس اين سخنان را از زبان شما بشنوم و چيزي جز اين نيست.
خداوند مي داند که سستي و ضعف در من راه نيافته اند و حضرت حق را در اين مورد گواه مي گيرم که من هدفم دوستي دنيا و به دست آوري دنيا و زيبائي هاي آن نبوده است بلکه هدفم اين است که از تجاوز به حريم حق جلوگيري نمايم و فقط به خاطر رضاي حق قيام نمايم.
و اينک اي مادر من همان راهي را خواهم رفت که تو از صميم قلب دوستش مي داري اگر من کشته شدم اندوهگين مباش رضاي حق را بجوي و خودت را در پناه آن ذات باعظمت قرار بده.
مادر: من زماني ناراحت مي شوم که در راه باطل جان ببازي و کشته شوي.
(۱/۶)


عبدالله: مطمئن باش اي مادر که فرزندت در زندگي هرگز مرتکب کارهاي ناپسند و خداي نکرده فاحشه نشده است و در مورد احکام خداوندي از او تجاوز و نافرماني سرنزده و هيچ گاه در امانت خيانت نکرده و به برادر مسلمان و هم پيمان خويش ظلم و ستم را روا نداشته و در مقابل رضاي پروردگار هيچ چيزي براي او حائز اهميت نبوده است.
خداوند را گواه مي گيريم اين گفته ها بدين خاطر نيست که خود را معصوم جلوه داده و نفس خويش را تزکيه نمايم بلکه بدان جهت است که مطمئن و آسوده خاطر شوي و در مقابل مصيبت صبور باشي و شکيبا.
مادر گفت: سپاس مي گويم خداوندي را که تو را بر همان راه و روشي قرار داد که مورد محبت من است و خودش آن را مي پسندد.
سپس افزود: فرزندم! به من نزديک شو تا تو را ببويم و دستي بر بدنت بکشم من فکر مي کنم که به احتمال قوي اين آخرين ملاقاتي است که در ميان ما صورت مي گيرد با شنيدن اين سخنان عبدالله خود را به دست و پاي مادر انداخت و مشتاقانه او را مي بوسيد و مادر نيز سر و گردن و سيماي مبارک فرزندش را مي بوئيد و بوسه مي زد.
و دست هاي مبارک و مملو از مهر و محبتش را بر بدن فرزند مي کشيد.
دست ها را از بدنش برداشت و پرسيد؟ اي عبدالله اين چه لباسي است که پوشيدي؟
عبدالله! لباس مخصوص جنگ است.
مادر! کسي که مي خواهد به شهادت برسد اين لباس را نبايد به تن داشته باشد.
عبدالله! من بدان جهت اين لباس را پوشيدم تا اطمينان خاطر بيابي و قلب شما تسکين يابد.
مادر! اين لباس را از تنت بيرون کن تا با شجاعت و شهامت بيشتر و آزادانه مبارزه کني و بر حرکات خود مسلط باشي.
اين لباس را از تن بيرون کن و در عوض آن شلواري بلند و دراز را بر تن کن تا در صورتي که به شهادت برسي عورتت کشف نشود و بدنت ظاهر نگردد.
عبدالله لباس هاي مخصوص جنگ را از تن کشيد و شلوار بلندش را پوشيد و رهسپار حرم شد تا به مبارزه خود ادامه دهد.
(۱/۷)


او در آخرين لحظات به مادرش گفت: اي مادر از دعا کردن در حق من کوتاهي مکن.
مادر مطابق با اين درخواست دست هاي نحيف ولي نيرومند از ايمانش را به سوي آسمان بلند کرد و از خداوند چنين خواست:
پروردگارا به خاطر قيام هاي طولاني و زاري و التماسي که در تاريکي شب در آن هنگام که مردم همه در خواب بودند داشت باران رحمتت را بر او فرو فرست.
خداوندا! به برکت تشنگي ها و گرسنگي هايي که در صحراي سوزان و در هواي بسيار گرم و سوزان مکه با دهان روزه متحمل مي شد او را غريق رحمت گردان و مورد لطف قرار بده. پروردگارا: به خاطر نيکي و احسان او به پدر و مادر، لطف و رحمتت را شامل حال او گردان.
بارخدايا! من او را به شما سپردم و راضيم به رضا و قضاي شما مرا اجر و پاداش صابرين عنايت فرما.
بعد از اين دعا از مادر جدا شد و به سوي ميدان جنگ شتافت. آري! خورشيد همان روز غروب نکرده بود که عبدالله گل وجودش پرپر شد و به جوار حق شتافت و به لقاء الله پيوست.
شانزده روز بعد از شهادت عبدالله، اسماء مادرش ديده از جهان فرو بست و به فرزندش پيوست و در جوار حق قرار گرفت اسماء صد سال تمام عمر با برکت داشت با اين حال هيچ دنداني از او نيفتاد و در عقل و خردش خدشه اي وارد نيامد. (۱)

وب سایت فائزین
=================
__________
(۱) – براي اطلاع بيشتر در مورد زندگي نامه اسماء دختر ابوبکر صديق – رضي الله عنهم – رجوع شود به: الاصابه، ۴/ ۲۲۹؛ الاستيعاب علي هامش الاصابه، ۴/ ۲۳۲؛ صفه الصفوه، ۲/ ۳۱ – ۳۲؛ تاريخ الاسلامي للذهبي، ۳/ ۱۳۳ – ۱۳۷؛ اعلام النساء لکحاله، ۱/ ۳۶؛ عبدالله بن زبير من سلسله اعلام العرب للدکتور الخربوطي؛ سير اعلام النبلاء، ۲/ ۲۰۸؛ النجوم الزاهره، ۱/ ۱۸۹؛ اسد الغابه، ۵/ ۳۹۲ – ۳۹۳؛ تهذيب التهذيب، ۱۲/ ۳۹۷؛ شذرات الذهب، ۱/ ۸۰؛ البدايه و النهايه، ۸/ ۳۴۶؛ قلائد الجملان، ۱۴۹؛ المخبر، ۲۲ – ۵۴ – ۱۰۰٫
(۱/۸)


مرجع: كتاب صور من حياة الصحابيات، تأليف عبد الرحمن رأفت باشا، مترجم: اكبر مكرمي
(۱/۹)


 


نوشته شده توسط:faezin - 217 مطلب
پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
بازدید: ۱۶
برچسب ها:
دیدگاه ها